| |
| دوشنبه 29 فروردین ماه سال 1384 |
|
باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش باغ بی برگی روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش ساز او باران ، سرودش باد جامه اش شولای عریانی ست ور جز اینش جامه ای باید بافته بس شعله ی زر تا پودش باد گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر کجاکه خواهد یا نمی خواهد باغبانو رهگذاری نیست باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد ور به رویش برگ لبخندی نمی روید باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟ داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید باغ بی برگی خنده اش خونی ست اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن پادشاه فصلها ، پاییز
|
|
| |
| دوشنبه 29 فروردین ماه سال 1384 |
|
بی دل :
آری ، تو آنکه دل طلبد آنی اما افسوس دیری ست کان کبوتر خون آلود جویای برج گمشده ی جادو پرواز کرده ست |
|
| |
| جمعه 26 فروردین ماه سال 1384 |
|
سایه شدم، و صدا کردم
سایه شدم، و صدا کردم: کو مرز پریدنها، دیدنها؟ کو اوج "نه من"، دره "او"؟ و ندا آمد: لب بسته بپو. مرغی رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت. و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد! دستم در کوه سحر "او" میچید، "او" میچید. و ندا آمد: و هجومی از خورشید. از صخره شدم بالا. در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر. و ندا آمد: بالاتر، بالاتر! آوازی از ره دور: جنگلها میخوانند؟ و ندا آمد: خلوتها میآیند. و شیاری ز هراس. و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد! "او" آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم. و ندا آمد: پرها هم.
و ندا آمد: پرها هم
|
|
| |
| جمعه 26 فروردین ماه سال 1384 |
|
تو ممکن است : در تمام دنیا فقط یکی باشی ولی برای بعضی افراد تما دنیا باشی
|
|
| |
| جمعه 26 فروردین ماه سال 1384 |
|

به دیدارم بیا هر شب ،
در این تنهائی تنها و تاریک خدا مانند،
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشنتر از لبخند .
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها .
دلم تنگ است .
بیا بنگر ، چه غمگین و غریبانه ،
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی .
بیا ، ای هم گناه من در این برزخ ،
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای هم گناه ، ای مهربان با من ،
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها ،
و من می مانم و بیداد بی خوابی .
در این ایوان سرپوشیده متروک ،
شب افتاده است و در تالاب من دیریست ،
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها ، پرستوها .
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم .
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی ،
که می ترسم تو را خورشید پندارند .
و می ترسم همه از خواب برخیزند .
و می ترسم که چشم از خواب بردارند.
نمی خواهم ببیند هیچکس ما را ،
نمی خواهم بداند هیچکس ما را ،
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب ؛
پرستوها که با پرواز و با آواز ،
و ماهیها که با آن رقص غوغائی ؛
نمی خواهند بفهمانند بیدارند .
شب افتاده است و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی .
بیا ای مهربان با من ! بیا ای یار مهتابی !
|
|
| |
| سه شنبه 23 فروردین ماه سال 1384 |
|
نمی تونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه ! ولی حداقل می تونیم یادش بدیم که وقتی شکست
لبه های تیزش دست اونی رو که شکستش نبره !! |
|
| |
| دوشنبه 22 فروردین ماه سال 1384 |
|
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم |
|
| |
| شنبه 20 فروردین ماه سال 1384 |
|
درود بر شما ای لبهایی که درود را ادا کردید در حالیکه طعم تلخ بدرود را می چشیدید |
|
| |
| شنبه 20 فروردین ماه سال 1384 |
|
واقعیت این است که عقاب به این نمی اندیشد . که چقدر بلند پرواز است |
|
| |
| شنبه 20 فروردین ماه سال 1384 |
|
رو به خورشید حرکت کنید . . . . سایه ها پشت سر خواهند بود
 |
|
| |
| شنبه 20 فروردین ماه سال 1384 |
|
| اگر میدانستیم ( ؟ ) . نمیگذاشتیم حتی ثانیه ای از روزگار عشق با دوری بگذرد |
|
| |
| جمعه 19 فروردین ماه سال 1384 |
|
عشق نه چیزی جز خود میدهد و نه میگیرد . نه مالک کسی است و نه مملوک آن عشق تنها برای عشق کافی است |
|
| |
| جمعه 19 فروردین ماه سال 1384 |
|
شاید کسی را که روزی با تو خندیده است از یاد ببری اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است فراموش نخواهی کرد . |
|
| |
| جمعه 19 فروردین ماه سال 1384 |
|
......................................................... .......................................... ..................................................................... ............................................................................... حرفهایی که نمیشه گفتشون!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
| |
| سه شنبه 16 فروردین ماه سال 1384 |
|
|
وقتی که درخت هست پیداست که باید بود
باید بود و رد روایت را
تا متن سپید دنبال کرد. |
|
| |
| سه شنبه 16 فروردین ماه سال 1384 |
|
| خویش را باور کن
هیچکس جز تو نخواهد آمد
هیچکس بر در این خانه نخواهد کوبید
شعله روشن این خانه تو باید باشی
هیچکس چون تو نخواهد تابید
...سرو آزاده این باغ تو باید باشی
هیچکس چون تو نخواهد روئید
باز کن پنجره صبح آمده است
در این خانه رخوت بگشای
باز هم منتظری؟!
هیچکس بر در این خانه نخواهد کوبید
و نمی گوید برخیز ؛که صبح آمده است
بهار آمده است
خانه خلوت تر از آن است که می پنداری
سایه سنگین تر از آن است که می پنداری
داغ دیرین تر از آن است که می پنداری
باغ غمگین تر از آن است که می پنداری
ریشه ها می گویند ما تواناتر از آنیم که می پنداری
نازنین؛نازنین
داس بی دسته ما
سالها خرمن نارسته بذری را چید
که به دست پدران ما
بر خاک نریخت
کودکان فردا
خرمن کشته امروز تو را می جویند
خواب و خاموشی امروز تو را
در حضور تاریخ
در نگاه فردا
هیچکس بر تو نخواهد بخشید
اسب اندیشه خود را زین کن
تک سوار سحر جاده تو باید باشی
و خدا می داند
که خدا می خواهد
که خودآیی باشی
بر پهنه خاک.....
باز کن پنجره صبح آمده است
در این خانه رخوت بگشای
باز هم منتظری؟!
هیچکس بر در این خانه نخواهد کوبید
و نمی گوید برخیز که صبح آمده است؛که بهار آمده است
تو بهاری آری!
خویش را باور کن.
|
|
| |
| پنجشنبه 11 فروردین ماه سال 1384 |
|
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم .
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم .............
|
|
| |
| پنجشنبه 11 فروردین ماه سال 1384 |
|
If God had a refrigerator, your picture would be on it. If He had a wallet, your photo would be in it. He sends you flowers every spring. He sends you a sunrise every morning. Whenever you want to talk, He listens. He can live anywhere in the universe , but He chose your heart. Face it friend, He is crazy about you! God didn't promise days without pain, laughter without sorrow, sun without rain, but He did promise strenght for the day , comfort for the tears , and light for the way so If you have a big problem instead of saying "oh my God , I have a big problem" you can say "hey problem I have a big God" |
|
| |
| چهارشنبه 10 فروردین ماه سال 1384 |
|
چه پست اند آنها که فاصله میان « آنچه هست » شان با « آنچه باید باشد » شان نزدیک است و حتی در برخی هر دو بر هم منطبق !
حیوان و درخت است که این دو « بودن » شان یکی است. هر موجودی در طبیعت آنچنان است
که باید باشد و تنها انسان است که هرگز آنچنان که باید باشد نیست.
|
|
| |
| سه شنبه 9 فروردین ماه سال 1384 |
|
یک لحظه طول می کشه تا از یکی خوشت بیاد . یک دقیقه طول می کشه که یکی رو بپیچونی . یک ساعت طول می کشه تا یکی رو دوست داشته باشی. یک روز طول می کشه تا دلت برای یکی تنگ بشه. یک هفته طول می کشه تا به یکی عادت کنی. و حتی کمتر از یک ماه طول می کشه تا عاشق کسی بشی. اما یک عمر طول می کشه تا فراموشش کنی !!!!! |
|