| |
| جمعه 26 فروردین ماه سال 1384 |
|

به دیدارم بیا هر شب ،
در این تنهائی تنها و تاریک خدا مانند،
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشنتر از لبخند .
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها .
دلم تنگ است .
بیا بنگر ، چه غمگین و غریبانه ،
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی .
بیا ، ای هم گناه من در این برزخ ،
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای هم گناه ، ای مهربان با من ،
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها ،
و من می مانم و بیداد بی خوابی .
در این ایوان سرپوشیده متروک ،
شب افتاده است و در تالاب من دیریست ،
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها ، پرستوها .
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم .
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی ،
که می ترسم تو را خورشید پندارند .
و می ترسم همه از خواب برخیزند .
و می ترسم که چشم از خواب بردارند.
نمی خواهم ببیند هیچکس ما را ،
نمی خواهم بداند هیچکس ما را ،
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب ؛
پرستوها که با پرواز و با آواز ،
و ماهیها که با آن رقص غوغائی ؛
نمی خواهند بفهمانند بیدارند .
شب افتاده است و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیریست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی .
بیا ای مهربان با من ! بیا ای یار مهتابی !
|
|